تبليغات X

ایستگاه تأمل

:: شفای مریضا ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۹۰

*شب گلک عزیز رو خیلی‌هامون می‌شناسیم. نشناسید هم فرقی نمی‌کنه برای چیزی که میخوام بگم. چند وقت پیش پیوند قرنیه کرد. الان بدن‌ش پیوند رو قبول نکرده. نگران‌ه طبیعتاً. ما هم بودیم همینقدر می‌ترسیدیم. چشم‌مون‌ه خب. نه؟ میخوام یه کار کوچولو براش انجام بدیم. قبل از افطار، موقع اذان مغرب هرکدوم‌مون ۷ تا امن یجیب برای سلامتی‌ش بخونیم. ایشالا به زودی خبرهای خوب می‌نویسه برامون توی بلاگ‌ش. هر کی حاضر ه اسم‌ش رو بنویسه. بلاگای پرجمعیت به دوستاشون بگن لطفاً

‌دل‌نویس: نمی‌خوام فقط خبر بد بدم ولی پدر من هم روز جمعه تصادف کرده و الان روی تخت بیمارستانه ازتون می‌خوام که توی دعاهاتون پدر من رو هم از دعاهای خیرتون بهره‌مند کنین. قبلا از همه شما عزیزان ممنونم.

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ
ای آن کس که درمانده را چون وى را بخواند، اجابت مى‌کند و گرفتارى را برطرف مى‌گرداند..

 

:: راضی ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۹۰

هر سال، شب چهارشنبه اول ماه رمضان توی یکی از سالن های بزرگ شهر، افطاری مفصلی می‌داد.

ولی امسال… از چند روز قبل از موعد امسال، چشمش به پسرش بود که این رسم هر ساله‌اش را به جا بیاورد و او به جای پدر که حالا ناتوان شده‌بود، افطار بدهد.

شب چهارشنبه اول ماه مبارک رسید و پسرش سنگ تمام گذاشت: افطاری مفصل، این بار در مسجد محل. همه آمده بودند و بعد از افطار برای شادی روحش فاتحه خواندند و رفتند.

پدر راضی شده بود.

محمد رضا مهاجر

:: روزه ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۹۰

“خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شه؛ نمی‌تونم!”

“راست می‌گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی‌شه؛ می‌گفت می‌تونی روزه بگیری.  بهش گفتم من که نمی‌تونم، شما رو نمی‌دونم! نذاشتم هیچ کدوم از بچه‌هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره‌ها با این گرما!”

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند‌، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین، یک دانه خرما در دستش گرفته‌بود و دلش نمی‌آمد روزه طولانی‌اش را بازکند.

زهرا مهاجری

:: یک بار جستی ملخک ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۸ مرداد ۱۳۹۰

امروز داشتم فکر می کردم به اینکه اگر خدا هم روی زمین مأمور می‌ذاشت تا مثل مأمورای راهنمائی و رانندگی هر کدوم ازانسان‌ها که خلافی رومرتکب شدن جریمه کنه باز وضع ما این بود؟ اگر همچین اتفاقی می‌افتاد و خدا مأمور می‌ذاشت رو زمین به نظرتون زندگیمون چه شکلی می‌شد؟

مثلاً اگه برای دروغ گفتن، غیبت کردن، برای فریب دادن و … همین کارایی که ما توی کسب و کار روزمره خودمون به کرات ازشون استفاده می کنیم و عین خیالمون هم نیست که بابا این کارایی که می‌کنیم حساب و کتاب می‌شه! بالاخره یه روز میاد که باید گواهی عدم خلافی بگیریم. بشینیم با خودمون دو دوتا چهارتا کنیم ببینیم اون روز می‌تونیم تاوان کارهای امروزمون رو بدیم؟!

:: تا پول داری رفیقتند ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۵ مرداد ۱۳۹۰

بعضی از آدما چقدر کوچکند! خودشونو مثل یک کالا با پول مبادله می‌کنند. یعنی اگر طرفشون پول داشته باشه دوستش دارن و اگه یک زمانی از همون آدمی که اینها دوستش دارن فقط پول را کم کنی دیگه دوستش ندارن، به همین سادگی و به همین راحتی!!!

به عبارت دیگه قسمتی از طرف رو دوست دارن که جزء وجود شخص نیست. دوست داشتنشون شرطیه. ما آدما باید یاد بگیریم که زندگی تجارت نیست. اگر می‌خواهیم کسی رو دسوت داشته باشیم باید خودشو دوست داشته باشیم نه متعلقاتش رو! من نمی‌گم پول بده یا امکانات بده ولی می‌گم وقتی کسی رو به خاطر موقعیتش دوست داشته باشیم اگر یک زمانی اون موقعیت رو از دست داد تکلیف چیه؟ اون موقع یا باید به اون ضربه بزنی یا خودت.

:: راه حل ساده ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۹۰

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را بر عهده داشت یک مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد. یک روز شرکت شکایتی از سوی یکی از مشتریان خود دریافت کرد. او در شکایتش اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تأکید و پیگیری‌های مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستورات لازم صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسأله‌ای اتخاذ نماید تا دیگر شاهد چنین شکایاتی نباشیم. مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند. پایش (مونیتورینگ) خط بسته‌بندی با اشعه ایکس. پس به زودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین، دستگاه تولید اشعه ایکس و مانتورهایی با کیفیت بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاه‌ها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی‌های خالی جلوگیری نمایند.

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه‌های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آن را به شیوه‌ای بسیار ساده‌تر و کم خرج‌تر حل کرد: تعبیه یک دستگاه پنگه در مسیر خط بسته بندی!!!

دل‌نویس: ما هم بعضی اوقات مشکلات خودمون رو پیچیده می‌کنیم و همین مسئله باعث میشه که مدت زیادی سردرگمی و بلاتکلیفی داشته باشیم یا ذهنمون درگیر باشه. خیلی از مشکلاتی که برای ما خیلی بزرگ به حساب میان رو میشه با یه راه حل ساده مرتفع ساخت فقط باید مثل یه مسئله ساده بهش نگاه کرد نه پیچیده!

:: خارپشتها ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

یه مطلب جالب خوندم که منو به فکر فرو برد،شما چقدر بهش اعتقاد دارین؟….

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشت‌ها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند. ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی می‌کرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند گرم‌تر می‌شدند. بخاطر همین مطلب تصمیم گرفتند ازکنار هم دور شوند. و به همین دلیل از سرما یخ زده و می‌مردند.

ازاین رو مجبور بودند برگزینند. یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین  برکنده شود.

دریافتند که بازگردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم‌های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می‌آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهم‌تر است.

و این چنین توانستند زنده بمانند.

 

درس اخلاقی

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می‌آورد، بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید.

:: الگوی انسانی ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست.

«اُرد بزرگ»

:: بخت بیدار ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

روزی روزگاری نه در زمان‌های دور، در همین حوالی مردی زندگی می‌کرد که همیشه از زندگی خود گله‌مند بود و ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی‌یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: “ای مرد کجا می روی؟”
مرد جواب داد: “می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
گرگ گفت: “میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می‌شوم؟”
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه‌ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می‌کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: “ای مرد کجا می روی؟”
مرد جواب داد: “می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
کشاورز گفت: “می‌شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی‌کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است؟”
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید: “ای مرد به کجا می روی؟”
مرد جواب داد: “می‌روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”
شاه گفت: “آیا می‌شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می‌برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟”
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه‌ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت: “از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!”
و مرد با بختی بیدار باز گشت…
به شاه شهر نظامیان گفت: “تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می‌دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده‌ای، در هیچ جنگی شرکت نمی‌کنی، از جنگیدن هیچ نمی‌دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی‌شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ‌ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”
شاه اندیشید و سپس گفت: “حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.”
مرد خنده‌ای کرد و گفت: “بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”
و رفت…
به دهقان گفت: “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست.”
کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می‌باشد.”
مرد خنده ای کرد و گفت: “بخت من تازه بیدار شده است، نمی‌توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می‌خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!”
و رفت…
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: “سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!”
شما اگر جای گرگ بودید چکار می‌کردید؟
بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می‌کردید، مرد بیدار بخت قصه‌ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

:: تبریک و خداحافظی ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۸۹

هم‌وطنم تو را دوست دارم، هر که می‌خواهی باش، خواه در کلیسایت نیایش کنی، خواه در معبد، و یا در مسجد. من و تو فرزندان یک آیین هستیم، زیرا راه‌های گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر” هستند، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می‌بخشد.

با عرض سلام خدمت همه دوستان عزیز سال نو را به همه هموطنان عزیزم در هر جای گیتی که هستند تبریک عرض می‌کنم و از صمیم قلب براتون آرزوی شادکامی و موفقیت روز افزون و حرکت به سوی کمال آرزو می‌کنم.

به احتمال خیلی زیاد این پست آخرین پست ایستگاه تأمل خواهد بود. البته سعی می‌کنم بازم پست بزارم ولی نمی‌دونم بتونم یا نه ولی حتی اگه بتونم فواصل بین پست‌ها زیاد خواهد بود.

با اینکه از این به بعد فعالیت ایستگاه متوقف و یا خیلی کم خواهد بود ولی فکر می‌کنم همین آرشیوی که الان موجود است و حاصل این یک سال گذشته است می‌تونه مفید باشه و مرور دوباره این داستان‌ها خالی از لطف نباشه.

توی این مدت که بیش از یک سال طول کشید دوستان خیلی خوبی در ایستگاه تأمل پیدا کردم و لحظات خوشی را با خواندن نظرات  شما دوستان و خواندن مطالب شما در وبلاگتان سپری کردم. از همه شما ممنونم.

آرزومند موفقیت شما

رضا محمدعلیئی

(دل‌نویس)

دربارۀ ایستگاه تأمل

ایستگاه تأمل سعی دارد با داستان‌های کوتاه و جملات ارزشمند از بزرگان لحظاتی هرچند کوتاه شما را به تفکر وادارد، به چیزهایی که شاید خیلی دم‌دستی باشند ولی از دید شما پنهان مانده باشند و یا در ذهن شما کم‌رنگ شده باشند. ایستگاه تامل روزهــای زوج آپ میشه.با حضـور خودتون و نظر، پیشنهـــاد و انتقاداتتون منو در هــرچه پربـارتر شــدن مطـالب یاری کنید. «شاد باشید»

ساعت

horoscop 2009 currency converter calculator horoscop | horoscop saptamanal | horoscop zilic | horoscop | play sonic games

Get Adobe Flash player

مدیر وبلاگ

  • بیشتر همراهی کرده‌اند

    نظرسنجی

    داستان‌های کوتاه «ایستگاه تأمل» چطوره؟

    نمایش نتایج

    Loading ... Loading ...

    دوستان


    MyRSSBox
    شارژ سیم کارت اعتباری
    گرافو
    مهندسین امروز
    ومن سکوت میکنم
    دارا و سارا
    بيابان تنهايي خيلي وقت است كه آغاز گشته
    نوشته های اهورا
    شیدا
    دلتنگی های حنا
    عارفانه ها و عاشقانه ها
    ازتهی سرشار
    کوچه باروني
    بچه مثبت
    حرف دل
    ارمیا
    گالری اس ام اس-کامپیوتر و آموزش
    جملات معجزه گر
    ایوا
    دست نوشته های ایزابل
    زنان
    pain of silence
    شناخت عرفان کمال
    اویشکا
    رسم محبت
    روزمرگی
    راه روشن
    گلچین عکس و آهنگ
    "شبهای مهتابی مینا"
    دنیای عجیب من
    دختر خورشید
    یادداشت های حمید
    آدمک چوبی
    دنیای من
    ما چند نفر
    هنرستان دل
    برداشتی متفاوت
    girls enemies
    عاشقانه
    رهگذر بهار
    نسترن
    جذابترين وبلاگ ايرانيان
    Maryam, Me & Myself
    تنها مرگ است که دروغ نمیگوید
    زیباترین های کره
    مسه جون - عاشقانه
    کتاب پندهایی از حرف های خدا
    آخرین عشق من
    آسمان آبی
    عروس فروخته شده
    چشمک
    همتا
    افسانه ها
    یک استکان غزل
    دلنوشته ها
    مثل سیب سرخ قصه ها
    ایران ما
    مغرور تنها
    ندای عشق1
    گم شده در پیچ و خم های جاده زندگی
    نقشینه
    صدای دل
    یاس کبود
    اوج
    بهترین عکسهای ایرانی و خارجی
    سازوکارتندرستی
    علی گلی
    قلب شیشه ای
    دلنشــين و زيبا
    فکر مثبت
    همه جور مطلب,عکس و دانلود
    فکر-عشق-زیبایی
    نوشتم عاشق هستم چشماتو می پرستم
    و خدايي كه در اين نزديكي است
    کلبه رویاهای دختری با قلب کوچک
    زهره
    در سحر گاه عشق
    گرگ بلا
    پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنیست
    زلال ساده
    ارکیده
    وب متنوع
    نشد که مال من بشه
    گوشه ی دلتنگی
    اهل زمین
    دروغ یا حقیقت؟!!!نخودی
    نيم مثقال آرامش
    اوتاد آمدند
    آریا و راز
    عاشق معشوق
    حرفهای خودم
    دل نــــوشـتــــــه ها(مهدیه)
    مرادخانی چلاسر
    فراموش شده
    کاسپر
    دکتر شیخ الاسلامی
    امیتیس
    سیب خال
    loverمهسا
    دخترونه ها وپسرونه ها
    درانتظارتم
    من و مامانم
    دخترانه
    pishoooo
    به نام آفریننده وطنم، ایران
    کلبه دوستان
    آرزوها
    رمان انلاین
    مسافر
    (شیعه علی (ع
    مامان ستاره
    کانون هلال احمر
    راه شب
    کلبه تنهایی
    عشق من و تو
    اخلاق فضیلت و فلسفه دین
    تماشاگه
    بزرگترین پایگاه سرگرمی
    علیرضا تاجریان
    بارون بهاری
    دلنوشته های یک دختر بارونی
    شب گلک
    در حصار تیرگی
    مؤسسه فرهنگی آموزشی طراحان
    یار مهربان
    دنیای فا ح شه
    سرزمين بي مرز
    شازده کوچولو
    معراجی
    کویر تنهایی
    آوانت
    تبسم باران
    عشق
    لمراسک
    محمدصادق ابراهیم زاده
    زیتونی
    پله پله تا خدا
    به کودکان خود بیاموزیم
    روزگارلامروت
    دختری که نجات یافت
    گردش سایه ها