ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۸۹
زنگ آخر بود. از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر! در گوشه ای از حیاط، خودم را گم و گور کردم. اما دلهره امتحان و جواب ندادن به سوالات جبر و نمره صفر…
اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما باز هم دلهره امتحان جبر آن روز را با خود دارم.
به پسرم گفتم: «اگه بلد نیستی، اگه خواستی سر جلسه امتحان حاضر نشی، اشکالی نداره، یه راست بیا خونه، توی حیاط مدرسه نمون، یه وقت غصه نخوری بابا»
پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجید، همکلاسیم، قرار گذاشتیم که جواب سوالات رو به همدیگه برسونیم.»
حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه می گذرد اما دلهره جلسه امتحان رهایم نمیکند!
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۸۹
آغاز و پایان جنگ توسط خون صورت می گیرد.
«همر»
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۸۹
میگویند “مریلین مونرو” یک وقتی نامهای نوشت به “آلبرت اینشتین” که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچههایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری میشوند!
اقای “اینشتین” هم نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود !ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۸۹
پاکی نفس جدایی می آورد.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۸۹
خوار نمودن هر آیین و نژادی به کوچک شدن خود ما خواهد انجامید.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۰۹ آذر ۱۳۸۹
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این کار مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.
مگوی اندوه خویش با مردمان که لاحول گویند شادیکنان
«حکایتی از سعدی شیرازی»
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۰۸ آذر ۱۳۸۹
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و…
در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون۶۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به۶۰ دلار به او بفروشید» روستاییها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند…
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۰۸ آذر ۱۳۸۹
جنبش تساوی خواهی زنان موجب میشود زن از زنانهترین غرایز خود دور میشود.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۰۶ آذر ۱۳۸۹
مرد نجوا کنان گفت : «ای خداوند و ای روح بزرگ، با من حرف بزن» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید .
و سپس دوباره فریاد زد: «با من حرف بزن» و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید.
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «ای خالق توانا، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم» و ستارهای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :«پروردگارا، به من معجزه ای نشان بده» و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد: «خدایا، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری.»
اما مرد با حرکت دست، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت …
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۰۶ آذر ۱۳۸۹
در شگفتم که سلام در هر دیداری آغاز است اما در نماز پایان است. شاید که پایان نماز آغاز دیدار است.
بیشتر همراهی کردهاند