ایستگاه تأمل

:: ذات آدمی ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۸۹

ذات آدمی اقیانوسی است خارج از محدوده وزن و سنجش. ذات خود را شکوفا می‌سازد مانند گلی با گلبرگ‌های غیر قابل شمارش.

«جبران خلیل جبران»

:: تو رازی و ما راز ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۶ اسفند ۱۳۸۹

پرده، اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.
رازی به اسم هر چه که می‌دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگ ریزه‌اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه‌ای رازی می‌چکید.
در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می‌گشاییم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایه‌ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن می‌گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلای رازها عبور داد و در هرعبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشته‌ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.

:: آفرینش ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۸۹

باید در محدوده‌ی امکانات زمینی بیافرینیم، و در آفرینش به زمین وفادار بمانیم.

«فریدریش نیچه»

:: رنگ خدا ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۸۹

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز کرد: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می‌کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد.

:: برخورد با همسر ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۸۹

هیچ گاه در برابر فرزند، همسرتان را بازخواست نکنید.

«اُرد بزرگ»

:: فرزانگی پیری ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۸۹

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز درآمد. پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
وقتی کسی پیر می شود، زندگی را طور دیگری می بیند: غذایم را از دست دادم؛ اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم؛ پیروز این جنگ، منفور می‌شد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است: آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.

:: تلاش و محبت ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۸۹

اگر کــار و کوشش با محبت توام نباشـد پوچ و بی‌ثمـر است، زیـرا اگـر شمـا با محبت به تلاش برخیزید، می‌توانید  ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده‌اید.

«جبران خلیل جبران»

:: سلف سرویس ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۸۹

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه‌ای به انتظار نشست. با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می‌شد ناشکیبایی او از اینکه می‌دید پیشخدمت‌ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می‌کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب‌های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته‌ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می‌بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته‌اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می‌شوند؟»
مرد با تعجب گفت: «ولی اینجا سلف سرویس است.»
سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه‌داد: «به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می‌خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می‌کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت‌ها، موقعیت‌ها، شادی‌ها، سرورها و غم‌ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالی که اغلب ما بی‌حرکت به صندلی خود چسبیده‌ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده‌ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمی‌رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می‌خواهیم، برگزینیم.

:: فرمانروای قدرتمند ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۷ اسفند ۱۳۸۹

فرمانروا با اندیشه وزیران توانمند خویش فرمانروایی می‌کند.

«اُرد بزرگ»

:: گدا و استراتژی ::

ارسال شده توسط دل‌نویس در تاریخ ۰۷ اسفند ۱۳۸۹

هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی‌شان طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می‌آمدند و دو سکه طلا به او نشان می‌دادند و او همیشه نقره را انتخاب می‌کرد، مردم او را دست می‌انداختند و به حماقت او می‌خندیدند.
.
.

.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می‌انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه‌ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.

گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق‌تر از آنهایم! شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام!

«اگر کاری می‌کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق پندارند!»

مدیر وبلاگ

  • بیشتر همراهی کرده‌اند

    نظرسنجی

    داستان‌های کوتاه «ایستگاه تأمل» چطوره؟

    نمایش نتایج

    Loading ... Loading ...

    دوستان


    MyRSSBox
    شارژ سیم کارت اعتباری
    گرافو
    مهندسین امروز
    ومن سکوت میکنم
    دارا و سارا
    بيابان تنهايي خيلي وقت است كه آغاز گشته
    نوشته های اهورا
    شیدا
    دلتنگی های حنا
    عارفانه ها و عاشقانه ها
    ازتهی سرشار
    کوچه باروني
    بچه مثبت
    حرف دل
    ارمیا
    گالری اس ام اس-کامپیوتر و آموزش
    جملات معجزه گر
    ایوا
    دست نوشته های ایزابل
    زنان
    pain of silence
    شناخت عرفان کمال
    اویشکا
    رسم محبت
    روزمرگی
    راه روشن
    گلچین عکس و آهنگ
    "شبهای مهتابی مینا"
    دنیای عجیب من
    دختر خورشید
    یادداشت های حمید
    آدمک چوبی
    دنیای من
    ما چند نفر
    هنرستان دل
    برداشتی متفاوت
    girls enemies
    عاشقانه
    رهگذر بهار
    نسترن
    جذابترين وبلاگ ايرانيان
    Maryam, Me & Myself
    تنها مرگ است که دروغ نمیگوید
    زیباترین های کره
    مسه جون - عاشقانه
    کتاب پندهایی از حرف های خدا
    آخرین عشق من
    آسمان آبی
    عروس فروخته شده
    چشمک
    همتا
    افسانه ها
    یک استکان غزل
    دلنوشته ها
    مثل سیب سرخ قصه ها
    ایران ما
    مغرور تنها
    ندای عشق1
    گم شده در پیچ و خم های جاده زندگی
    نقشینه
    صدای دل
    یاس کبود
    اوج
    بهترین عکسهای ایرانی و خارجی
    سازوکارتندرستی
    علی گلی
    قلب شیشه ای
    دلنشــين و زيبا
    فکر مثبت
    همه جور مطلب,عکس و دانلود
    فکر-عشق-زیبایی
    نوشتم عاشق هستم چشماتو می پرستم
    و خدايي كه در اين نزديكي است
    کلبه رویاهای دختری با قلب کوچک
    زهره
    در سحر گاه عشق
    گرگ بلا
    پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنیست
    زلال ساده
    ارکیده
    وب متنوع
    نشد که مال من بشه
    گوشه ی دلتنگی
    اهل زمین
    دروغ یا حقیقت؟!!!نخودی
    نيم مثقال آرامش
    اوتاد آمدند
    آریا و راز
    عاشق معشوق
    حرفهای خودم
    دل نــــوشـتــــــه ها(مهدیه)
    مرادخانی چلاسر
    فراموش شده
    کاسپر
    دکتر شیخ الاسلامی
    امیتیس
    سیب خال
    loverمهسا
    دخترونه ها وپسرونه ها
    درانتظارتم
    من و مامانم
    دخترانه
    pishoooo
    به نام آفریننده وطنم، ایران
    کلبه دوستان
    آرزوها
    رمان انلاین
    مسافر
    (شیعه علی (ع
    مامان ستاره
    کانون هلال احمر
    راه شب
    کلبه تنهایی
    عشق من و تو
    اخلاق فضیلت و فلسفه دین
    تماشاگه
    بزرگترین پایگاه سرگرمی
    علیرضا تاجریان
    بارون بهاری
    دلنوشته های یک دختر بارونی
    شب گلک
    در حصار تیرگی
    مؤسسه فرهنگی آموزشی طراحان
    یار مهربان
    دنیای فا ح شه
    سرزمين بي مرز
    شازده کوچولو
    معراجی
    کویر تنهایی
    آوانت
    تبسم باران
    عشق
    لمراسک
    محمدصادق ابراهیم زاده
    زیتونی
    پله پله تا خدا
    به کودکان خود بیاموزیم
    روزگارلامروت
    دختری که نجات یافت
    گردش سایه ها