ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۸۸
اول باید بدانیم :
«زندگی پیوسته مجموعه ای از شکستها و پیروزیهاست و از خاطر نبریم فقط مردگان هستند که اشتباه نمیکنند.»
و به خاطر بسپاریم:
«شکستها از ما انسانهای توانمندتری میسازند.»
ما بهترین درس ها را در زمان سختی ها آموخته ایم.
و به خاطر داشته باشیم: . . .
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۸۸
هر کس همان که خواهد، یابد.
پس در انتخاب هدفهایت دقیق باش.
آنچه را که دوست داری، و آنچه که بیزاری، آگاه باش.
مسبت به آنچه توانایی، و در آنچه ناتوان از آنی، داوری کن.
در زندگی شیوه ای در پیش گیر که خیر تو در آن باشد. و چنان بکوش که با آن کامکار گردی. با تمام تن و روان آن پیوند را دنبال کن، که والاتر از هر چیز است.
با مردم صادق باش و یاریشان رسان، اگر میتوانی. اما به هیچکس وابسته نباش تا آسودگی و شادمانی را به تو هدیه کند.
آسودگی و شادمانی را تنها خود تو میتوانی به خود هدیه کنی.
تلاش کن هر آنچه را دوست میداری، به دست آوری.
در هر کاری شادمانی بجوی.
به تمام هستی عشق بورز.
از هر پاره زندگیت یک پیروزی بساز.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
روزی ابوسعید در بیابانی به آسیابی رسید. سلام کرد، سر به سجده گذاشت و تعظیم و تکریم نمود. یارانش با شگفتی دلیل این کار را از او پرسیدند. ابوسعید گفت او خصلت پیامبران را دارد، اول آن که پای بر زمین دارد و پیوسته در خود سفر میکند، دوم آنکه درشت میگیرد و نرم تحویل میدهد. کدامیک از شما سخن درشتی را میشنوید و سخنی لطیف باز میگویید؟
سخنان سخت و درشت دیگران را شنیدن و با سخنانی لطیف جواب آنان را دادن از صفات انبیاست که ما همگی میتوانیم این گونه باشیم.
آیا ما در طول عمر خویش اندکی مانند آسیاب ابوسعید بوده ایم.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
ابوسعید ابوالخیر در حمام کیسه میکشید و دلاک کیسه کش با او مشغول صحبت بود و چرک های دست ابوسعید را در بالای بازویش جمع میکرد و در حین گفتگو از ابوسعید پرسید: ای ابوسعید در یک کلام بگو جوانمردی چیست؟ ابوسعید نگاهی به چرکهایی که دلاک در کنار بازویش جمع کرده بود گفت: جوانمردی آن است که چرک را به روی یار نیاورد.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
از عارفی سوال کردند محبت را نشانه چیست؟ گفت: آن که به نیکویی زیادت نشود و به جفا نقصان نگیرد.
و اگر اینگونه باشیم قلب انسانها موطن ما میگردد. به قول آن فرزانه: موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست، موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند.
اگر به هستی همچون باغی و به انسانها همچون گلهای آن باغ نگاه کنیم …
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
دکتر شریعتی در رابطه با آزردگی هایی که میبیند ترجیح میدهد بزرگواری گول خور باشد و با دلگیری خاصی فریاد برمی آورد:
خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندگ را متوجه شوم، چه دوست تر میدارم بزرگواری دلخور باشم تا همچون اینان کوچکواری گول زن!
حال با توجه به سخن دکتر یک سوال دارم: …
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
قبل از بحث درباره مدیریت احساس باید یک مطلب مهم را بدانیم. احساسات که مجموعه ای از هیجانات و عواطف است ، اساساً چه فایده ای برای ما دارند؟ زیگموند فروید میگوید: عواطف و هیجانات مجموعه ای گسترده از دریافت های حسی ما می باشد که در شرایطی خاص آن را تجربه میکنیم و در فرآیند رفتاری ما تاثیر بسزایی دارند.
هنرمندان نقاش معتقدند که در طبیعت سه رنگ اصلی وجود دارد: قرمز، زرد و آبی. که بقیه رنگها از ترکیب این سه رنگ به وجود آمده اند. گروهی از روانشناسان معتقدند در وجود انسان سه احساس اصلی وجود دارد: …
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
دکتر شریعتی تعریف لطیفی از لذت دارد و میگوید : اگر پادشاهان می دانستند چه لذتی دارد در میان برگهای کتاب به دنبال واژه ها گشتن، به خاطر آن لذت شمشیرها میکشیدند.
عرفا لذتهای دنیایی را چنین می انگارند: دویدن به دنبال لذت های جسمی و دنیایی مانند لیسیدن عسل است که روی لبه تیغ باشد؛ عسل شاید شیرین باشد اما زبان را به دو نیم میکند.
عرفا بر این باورند که ترک لذت خود لذتی است شگرف. (البته منظور لذتهای کاذب است.)
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۲ اسفند ۱۳۸۸
روزی ابوسعید ابوالخیر در مسجدی قرار بود صحبت کند. مردم از همه روستاهای اطراف برای شنیدن سخنان او هجوم آورده بودند. در مسجد جایی برای نشستن نبود و عده ای هم در بیرون ایستاده بودند. شاگرد ابوسعید روی به مردم کرد و گفت تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. مردمی قدمی پیش گذاشتند. سپس نوبت سخنرانی ابوسعید شد. ابوسعید از سخنرانی خودداری کرد و گفت من صحبتی ندارم.
اطرافیان حیرت زده علت را پرسیدند و گفتند مگر میشود این هم مردم برای شنیدن سخنان شما آمده اند! ولی بازهم ابوسعید بر سر حرف خود ایستاده بود، وقتی با اصرار مستمر اطرافیان مواجه شد گفت: همه حرفی که من میخواستم بگویم شاگردم زد. او گفت از جایی که ایستاده اید یک قدم پیش بیایید و من نیز این سخن را می خواستم ظرف مدت یک ساعت در لابلای سخنانم به مردم بفهمانم.
ارسال شده توسط دلنویس در تاریخ ۱۲ اسفند ۱۳۸۸
پائولو کوئیلو تولد دوباره را در غالب داستانی از کالین ویلسون چنین می نگارد:
تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به خودکشی گرفتم. بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم، زهر را در زیر زبان ذهنم مزه مزه کردم، سپس آن را بو کردم، در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید و سوزش آن را در گلویم احساس کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خودم فکر کردم اگر شجاعت کشتن خودم را دارم پس شجاعت ادامه دادن زندگی را نیز خواهم داشت و بدین سان کالین ویلسون از خواب غفلت بیدار و تولد دوباره اش آغاز گردید.
بیشتر همراهی کردهاند